جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام!

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه میپرداختم

عاقبت افسانه ی مردم شدم!


ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود


در پناهت برگ وبار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها !


گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من!

گر سکوت خویش را میداشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

(فریدون مشیری)



/ 2 نظر / 8 بازدید